سوز سرماي آن شب همدان
برد از دخترك قرار و توان
چه كند هيزم و ذغال نداشت
پدر خانه اشتغال نداشت
در همسايه را بزد شايد
زان سرت هيزمي بدست آرد
خرمني فضل و دانش آنجا بود
خانه بو علي سينا بود
گفت ما زندگان بي كفنان
مانده از فكر آتش و غم نان
پدر از سوز تب زمينگير است
مادرم دل شكسته و پير است
بو علي خاطرش ز غم فرسود
آتشي را به دخترك نمود
ظرف آتش نبود همراهش
راهي آمد به ذهن ناگاهش
سرد خاكستري به دست افشاند
روي آن چند حب ذغال نشاند
قدري آتش بروي آن بنهاد
دست پر سوي خانه راه افتاد
بوعلي آفرين نثارش كرد
پرسش از مكتب و ديارش كرد
دخترك بغز كرد و گريست
گفت و آزرده دل بدو نگريست
كه پدر گر به مكتبم بگذاشت
مملكت بو علي زن هم داشت
ليك در اين خطا و ناپدري
بو علي نيست از خطا بري
|
+| نويسنده عزيز
سهیل 246 در شنبه
1386/11/06
|