تبليغاتX
عشق یک کلمه تنها نیست
عشق , عشق می آفریند
 قلبِ تو قلبِ پرنده پوستت اما پوست شير

قلبِ تو قلبِ پرنده
پوستت اما پوست شير
زندون تنو رها کن
اي پرنده پر بگير

اون ور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اون ور روزاي تاريک
پشت نيم شباي روشن

براي باور بودن
جايي شايد باشه شايد
براي لمس تنِ عشق
کسي بايد باشه بايد

که سر خستگياتو
به روي سينه بگيره
براي دلواپسي هات
واسه سادگيت بميره

قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شير
زندون تنو رها کن
اي پرنده پر بگير

حرف تنهايي قديمي
اما تلخ و سينه سوزه
اولين وآخرين حرف
حرف هر روز و هنوزه

تنهايي شايد يه راهه
راهيه تا بي نهايت
قصه‌ي هميشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت

اما تو اين راه که همراه
جز هجوم خار و خس نيست
کسي شايد باشه شايد
کسي که دستاش قفس نيست

قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شير
زندون تن و رها کن
اي پرنده پر بگير

|+| نويسنده عزيز سهیل 246 در دوشنبه 1386/11/22  |
 كاش همان آرامش قبل از طوفان كه همانندي ندارد در هيچ چيز برگردد !!!

طوفان كه فرو نشست

ابرهاي پر غريب كه پراكند

و نخستين پرتو خورشيد كه بازتابيد بر زمين كه هنوز از باران خيس است

همه چيز بوي زندگي مي گيرد

و...

و...

و...

و آرامش باز مي گردد

همان آرامش پيش از طوفان كه همانندي ندارد در هيچ چيز


|+| نويسنده عزيز سهیل 246 در دوشنبه 1386/11/22  |
 سوز سرماي آن شب همدان !!!
سوز سرماي آن شب همدان

برد از دخترك قرار و توان



چه كند هيزم و ذغال نداشت

پدر خانه اشتغال نداشت



در همسايه را بزد شايد

زان سرت هيزمي بدست آرد



خرمني فضل و دانش آنجا بود

خانه بو علي سينا بود



گفت ما زندگان بي كفنان

مانده از فكر آتش و غم نان



پدر از سوز تب زمينگير است

مادرم دل شكسته و پير است



بو علي خاطرش ز غم فرسود

آتشي را به دخترك نمود



ظرف آتش نبود همراهش

راهي آمد به ذهن ناگاهش



سرد خاكستري به دست افشاند

روي آن چند حب ذغال نشاند



قدري آتش بروي آن بنهاد

دست پر سوي خانه راه افتاد



بوعلي آفرين نثارش كرد

پرسش از مكتب و ديارش كرد



دخترك بغز كرد و گريست

گفت و آزرده دل بدو نگريست



كه پدر گر به مكتبم بگذاشت

مملكت بو علي زن هم داشت



ليك در اين خطا و ناپدري

بو علي نيست از خطا بري

|+| نويسنده عزيز سهیل 246 در شنبه 1386/11/06  |
 
 
بالا
< < < > JavaScript Codes>

< > <